شب خوابیدی توی تختت هی قِل میخوری ... بعد گوشیت رو بر میداری می نویسی " خوابم نمی بره " ... سرد میشی ... بغض می کنی ... میبینی هیچکس رو نداری که اینو واسش بفرستی تنهایی سخته ... خیلی ... ... و سخت تر از اون اینه که خودت بخوای تنها باشی تا کسی تنهات نذاره و درد نکشی برای این همه تنهـــــــایی ... ای کاش خــــــــــــدا کاری بکند.... !!! .
سر درد هـای متوا لی اـم داره بهم یاد آوری میکنه یه آشغال هنوز کــه هنوزِه گورشــُ گم نکرده از تو این ذهن لعنتـی ... . برو باوركن تنهايي هيچ وقت براي دونفر جا ندارد ... .
فلسفه ی تنهــــــــــــــــایی را ... ! هرچقدر هم خوب ببافند بی قواره بر تن آدم زار میزند ... . عمری را تلف کردم تا بفهمم فهمیدن همه چیز لازم نیست ... . خـــدایــا نـمــی دانــم ! تـــقـاصــــم را ســــبــک تـــر کـــن ...! پ . ن : کوچک تر که بودم روی مورچه ها آب می ریختم مادرم می گفت : " نفرینت می کنند " . . . چمدانت را بستی ... خداحافظی هم نکردی !!! نفرین شان گرفت صبح دل انگیزی بود . در تاریک و روشن هوا ، صدای جیرجیرک ها فضا رو پر کرده بود . خورشید خانوم ، مانند دختر شاه پریان ، رفته رفته زیبایی اش را عریان میکرد و تمام پرندگان منتظر دیدن این زیبایی بودند . خنکی دلچسبی محیط را دربرگرفته و بوی گلهای شب بو مشامم را نوازش می داد . از اتاق اومدم بیرون و به آسمان چشم دوختم . وای چقد اون روزا این موقع صبح رو دوست داشتم . آسمان درست فیروزه ای رنگ شده بود و خورشید با ناز و کرشمه آرام آرام از پشت کوهها خودنمایی می کرد . گنجشک ها به شوق آمده بودند و برای این قرص تابان دسته جمعی سرودی را به زبان خودشان می خواندند . داخل حیاط شدم تا کمی محیط اطراف باعث نشاطم شود . قطره های شبنم روی برگ گل ها نشسته و زیبایی خاصی به گل های محمدی داده بود . با خودم گفتم جز خدا هیچ کس نمی تواند ادعا کند که بزرگترین و بهترین نقاش دنیاست . نقاشی خدا واقعا" بی نظیر است . کدام نقاشی تا بحال توانسته آدمی را اینسان به وجد آورد . کدام انسانی را دیده ایم وقتی تابلویی را ببیند خودش را در آن غرق کند و یا بتواند آن را لمس کند در صورتی که نقاشی خدا را میشود لمس کرد ، می توان در آن غرق شد ، میتوان با تمام وجود آن را حس کرد و حتی میتوان آن را بو کرد . داد میزنم خدایا من به وجودت ایمان آوردم : لَمس مـے کُنمــ بودنتــ را انسان حس میکند که تمام سلول های بدنش در برابر این نقاشی بزرگ محتاج است و این احتیاج در برابر این همه نعمت کم لطفی هست که سپاسگذار این نقاش بزرگ نباشیم ...
امشب در شهر نخل و قلم با يـك ذِهـن خـالـي قـلـم بـه دسـت گرفته ام !!! خنده دار نيست ؟ مي نويسم پــاك مي كنم از نــو مي نويسم خط مي كشم ... گريــه مي كنم خسته از هر مـصرع و بـيـتي چشم بر مي بندم از دفتـر بگذار تا سپيدي كاغـذ حكـايت كند از اندوهي كه نتوانستم حتي بـيانـَش كنم ... این روزا انگار همه چیز در این شهر نخل و قلم لعنتی سرد است ... خورشید سرد است ، بدن همیشه گرم من سرد است ، و انگار وجدان ها نیز سرد شده است ... همه چیز سرد است در این میان فقط قلب شکسته ی من است که هنوز هم به گرمی می تپد ، هنوز هم گرما می بخشد ، هنوز هم ... باورش سخت است قلبی به این گرما را دیدن ، میدونی چرا ؟ آخر مگر قلبی که بشکند دیگر می تواند گرمابخش باشد ؟! شاید دلیل خوبی برای گرم بودن دارد ... شاید ! سوختن در مرگ نجابت دختران و پسران این دیار این روزها دیگر حتی پرندگان دشت خیالم ساکت اند ، چکاوک ها سکوت اختیار کرده اند ، قمری ها از تنهایی گوشه گیر شده اند و حتی کلاغ های سیاه رنگ و منحوس نیز از دیار من بی خبرند ... حتی رود متلاطم علاقه نیز ساکن مانده ست ، می ترسم از روزی که این آب زلال به گندآبی تبدیل شود ...! دیگر از کلبه ی محقر دلم صدای تار نمی آید ، صدای غل غل آب نمی آید ، صدای خنده های مستانه ام نمی آید ... صدای سکوت می آید و سکوت و سکوت ! چه شده است ؟ چه بر سر دل من اومده که اینچنین تمام وجودش در آتش می سوزد ؟؟؟ چند وقت پیش به دیدن دوستی رفتم ، با اولین نگاه روح داغونش رو دیدم که چطور داره عذاب می کشه خسته بود از زندگی و آدماش ، بازم همون قصه ی قدیمی خیانت . کسی که با تموم وجود عاشقش بوده حالا فهمیده که بهش خیانت کرده و با دیگری هم بوده ، لبخندی زدم و گفتم حالا به حرف من رسیدی ؟ یادت میاد وقتی این رابطه رو شروع کردی چی بهت گفتم ؟ و تو فقط از روی حماقت و سادگی به حرفام خندیدی . اینقد بهت گفتم که این دختره هنوز به بلوغ فکری نرسیده ، هنوز درک خوب و بد واسش سخته ، درست نمی تونه تصمیم بگیره و از روی احساساتش تصمیم می گیره ، اگه هم تو رو دوست داره بخاطر درک واژه عشق نیست از روی هوسه و یه بازی کودکانه میمونه واسش حالا هم از همبازی قدیمیش خسته شده با یکی دیگه دوست شده . هر انسانی خطا میکنه ، مهم اینه که دیگه بزرگتر بیندیشیم من سال هاست به این نتیجه رسیده ام که وفاداری و نجابت از میان اکثر دخترا و پسرای این دیار رخت بربسته و رفته ... خیانت واژه تلخیست ، حقیقتی زهرآگین فرود دشنه ، پی در پی ، بر پیکره ی دوستت دارم ها هرگز تبرئه ای نیست آنکه را چنین به کشتن قلب آهنگین عشق برخاست و دلی را پژمرد ... فـاجعه ی زنـدگی تــــــــــو آن هنـگام آغــاز می شــود که تـــــــو مــیمیـری در حـــالی کـه زنـــده ای ... !!!
خدایا دیگر دلـم ، دلتـنـگــی
نـمــی خـواهـَد ... دلـم ،
فعـل گـذشتـه و آینـده نـمـی خـواهـد ... دلـم ، ای
کــاشْ هــمْ نمـی خـواهـد ... از این
تــــــــکرار ساعتها ... از این
بیهوده بــــــــودنها ... از این بی
تــــاب ماندنها ... از این
تردیــدها ... نیرنگها ... شــــــــــکها
... خیـــانتها ... از این
رنگین کمان ســــــرد آدمها ... و از این
مـــــــــرگ باورها و رویاها ... پـــــــــــــــریشانم
... دلــَم
پـــــــــــــــرواز میخواهد ... دلـم
کـمـی خــدا می خواهد ... کــمــی
ســــکـوت ... دلــم دل بـــریــدن
مـی خــواهد .... کــمـــی
اشـــــک .... کـــمــی بـُهــــت
... و خیــلـی
فـَریـــاد ... . . . دلـــم
... کمـی
آغـوش ِ آسـمانـی ٬ کمـی دور
شــدن از ایـن جـنــس آدمـــ
های این شهر میخـواهد ... میگن درد رو
از هر طرف بنویسی بازم درده ، خب مگه چیه ؟ کشک و کبک و گرگ و باب و داماد
و ... اینا هم از هر طرف بنویسی خودشونن ، این که ملاک نیست ... دریغ از “درمان” که عکسش نامرد ” است . . . امروز توی شهر دخترک کبریت فروش رو دیدم صداش کردم دخترک برگشت چه بزرگ شده بود پرسیدم : پس کبریت هایت کو ؟ پوزخندی زد ! گونه اش آتش بود ، سرخ و زرد ... گفتم : می خواهم امشب با کبریت های تو این شهر را به آتش بکشم دخترک نگاهی انداخت ، تنم لرزید ... گفت : کبریت هایم را نخریدند ! سالهاست تن می فروشم ! می خری ؟!!! این
روز ها عجیب بر قامتم تنگ اند ... طاقتم که طاق میشود ، از من تنها یه جفت
چشم می ماند و یک قلب ، که بوی سوختگی اش تمام عالم را برداشته و قطره های
بی امان اشک که بر جای جای صورتم بوسه می زنند و نوازشم می کنند ... خسته ام از این سکوت ! از این دل ! از این ثانیه ها ! از این تنهایی ! از این هق هق ها ! از این غرور بر باد رفته ! از این دنیای کثیف ! از این شهر شلوغ ! از این بغض کهنه ! از خودم ! از این گناهی که سر تا سر وجودمون رو گرفته ! از این کلمات بی معنی ! از این دختر بچه هایی که دیگه باکره نیستن ! از این روزگاری که با من دشمن شد ! دیگه خسته شدم خسته از این ترانه لعنتی خسته از این قرار نفرینی خسته از دیدن دخترکان هرزه خسته از این همه گناه ابلیس آسوده بخواب که کثیف تر از تو ما شدیم ... خدایا پاشو باهام بجنگ ! با تمام قدرتت بیا جلو ! با تمام فرشتگانت بیا ! دنیاتو میخوام آتیش بزنم ! آدمکاتو میخوام دار بزنم ! شاید توی جهنمت به مقامی برسم !
برایم مهم نیست که بهشتـــــــــــــــی باشم یا
جهنمـــــــــــــــی ! خدایا خسته نشدی از این همه دیدن ؟!!! نگو که نمی بینی این همه ... ؟ خدایا نگو که نمی شنوی این همه صدا رو ؟ از وقتی باطن کثیف این شهر رو شناخته ام ، عجیب شده ام ، با همه حرف می زنم ، دیگر برای هیچکس سکوت نمی کنم ... " سکوتم تنها برای احساسم است " ... تنها در خلوتم ، گوشه ی اتاقم ، مظلومانه می نشینم و پیکر تنهایی ام را در آغوش می کشم ... حسِ سفر کرده ی من ! غصه نخور خیالت راحت ؛ در ازای رفتن تو حجم انبوهی از تنهایی کنار من خواهد بود که یکی یکی ماهی های قرمز حوض چشمانم را می کشد و روی آب می فرستد ... دیر کرده ای ... می ترسم از آن روز شومی که آنقدر دیر برگردی که ... نه . . . نه . . . نه . . . بگذار برگردم به دیر نکردن هایت ، بگذار اینبار من " کبک " قصه ها باشم بین این همه حس ِ نبودنت ... خودم را چند وقت بدجور درگیر زندگی کردم و حالا خسته تر از همیشه اومدم به خلوتگاه خودم یـادم
نـیـست زنـدگـی
را زیـستـه ام یا فقط نفس کشیده ام ٬ بیست ساله که فقط نفس کشیده ام و نفس کشیدن زندگی نیست می دونی ؟ نفس کشیدن فقط نفس کشیدنه ... همین بـه هـر حـال
٬ از
ایـن بـه بعـد جـوری
خـواهـم زیـســت تــا دل ِ زنـدگـی
درد بـگـیــرد . ! اومدم گریه کنم بخاطر تمام زخم دل هایی که توی این مدت غریبه و آشنا به دلم زدند ... تمام اعتمادی که نباید میکردم و کردم ... حرف هایی که نباید می شنیدم و شنیدم ... بـه قـولِ حسیـن پـنـاهی عـزیـز : مـا سـَم مـار را بـا پـادْذهـر خـُنـثی میـکنـیـم امـا سـَم کلمـات را چـگونـه ؟ نـمــی دانـم ! حـالـم خـوب نـیـست ... و گله و شکوه کنم از کسانی که فقط قاضی شدن و قضاوت کردن ... توی این مدت آدما رو اون جور که هستن شناختم ... من ِ ساده همه رو ساده می دیدم فهمیدم توی یه دنیای کثیف پر از حیوانات وحشی در تن پوش آدمیزاد زندگی میکنم فهمیدم به هیچکس و هیچ چیز نباید اعتماد کرد فهمیدم که وقتی توی دنیای دروغ زندگی می کنی اگه راست بگی مسخره ات می کنن ، میشکننت ، ازت سو استفاده می کنن تا به هدفشون برسن خسته شدن از دیدن این دیار کثیف ، دلم پر از حرف شد ، اومدم اینجا درددل کنم اینجا خلوتگاه تنهایی منه ! اومدم توبه کنم ... توی اتاقک کناری من آیا پدر روحانی وجود دارد که به حرفای من گوش کند ؟! توبه ام را بپذیرد شک دارم ... این دنیای خالی از انسان ، پدر ندارد ... خدا رو شکرت اونقدر رحیم و غفوری که تموم این چند سال رو تنهام نذاشتی ، شکرت رو به جا نیاوردم و ضربه خوردم خدایا آرامش فرشته ها رو بهم بده تا بتونم تمام ذهنم رو از خاطرات بد این سالها پاک کنم و شب ها آروم خواب فرشته ها رو ببینم ... میخواهم همه کسانی که توی این سالها باعث آشفتگی روحم شدن رو به فراموشی بسپرم ، خدایا کمکم کن تا ذهنم رو شستشو دهم ... خدایا میخواهم دوباره پیدات کنم خدایا تنهام نذار ... . . . دیگر از اینجا هم خسته شده ام به کلاغ ها زیر میزی میدهم تا قصه ام را تمام کنند ... پ . ن : قلــک ام را شکستــه ام ، بـیـهـوده نـوشت : حسـابـی تـمـام بـدنـم درد گـرفتـه فـکْ کـن درد ِجسـمـی و روحـی بــا هـَم دست بـه یکـی شـَن و بـرقـصــن و تـو عـذاب بـکشـی نـتـونـی هیـچ کـدومـشـون رو آرومــْ کـنـی ... پ . ن : " تــــــــــــــــــــــولدت مبــــــــــــــــــــــــــــارک " رویای قصه ... پ . ن : ماری جان امیدوارم همیشه سالم و تندرست باشی ، همیشه بدرخشی و همیشه به آرزوهایت برسی از صمیم قلب واست آرزوی خوشبختی دارم در کنار هر کس و هر کجا و در مرحله از زندگیت که هستی و از صمیم قلب واست قبولی در کنکور رو آرزومندم پ . ن : اگه این روزا حس و حال ِ رو به راهی ندارید مثل من این فیلمو ببینید تا کلی انرژی ِ مثبت بهتون بده و لبخند رو لبتون بشونه . !
» فیلم ِ سرگذشت شگفت انگیز آملی (امیلی) پولن : فیلم ِ فرانسوی بسیار شیرین و دوست داشتنی به کارگردانی ژان پیر جانت و با بازی آدری تاتو ست . البته ، شاید بخواهید بدونید که کدام سرگذشت ِ شگفت انگیز ؟! امیلی پولن یک دختر کاملا" معمولی است . یک دختر عادی با یک زندگی عادی
که به سادگی از کنارش می گذرد . امیلی نه زیباست و نه زشت ، نه ثروتمند است
و نه فقیر ... یک دختر کاملا عادی ِ فرانسوی ست که البته به دلیل اینکه از
کودکی به او توجه چندانی نشده است ( چه از جانب پدر ِ سرد و محافظه کار و
مادر عصبی اش ، چه از جانب سایر اطرافیانش ) ، یک شخص ِ کاملا درون گرا و
تنها به بار آمده است . او هر چیزی را که یک دختر ۲۳ ساله ی فرانسوی باید
تجربه کرده باشد را تجربه کرده است ، از کار کردن و مستقل بودن گرفته تا
رابطه داشتن با یک پسر ! اما لذت های او در چیز های ساده تری خلاصه می شود ،
مثلا" اینکه با قاشق سطح رویی کرم کارامل را بترکاند ! ، و یا اینکه دستش
را تا ته ِ کیسه های حبوبات فرو ببرد ! همه چیز برای او یکنواخت می گذرد تا
اینکه بعد از یک حادثه ی ساده ، زندگی او هدف دار می شود . یک هدف ساده ولی بسیار زیبا : کمک کردن به آدم های خوب و انتقام گرفتن از آدم های بد ! (
صحنه های انتقام گرفتن های او در عین حال که کمدی و خنده دار هستند ،
بسیار تاثیر گذار هم هستند . مثل آن وقتی که او سعی میکند حال ِ میوه فروش
محله شان را سرجایش بیاورد زیرا که او شاگردش لوسین ، که او هم مثل امیلی
یک انسان ِ درون گرا و تو خود است را مسخره و تحقیر میکند و من هم از چنین
آدم هایی که دیگران را به خاطر ضعف هایشان که شاید فقط از نظر آنها ضعف
محسوب شود مسخره کنند خیلی بدم میاید !! ) در این راه تجربه های تازه ای کسب می کند و کم کم ارتباطش با دیگران نیز
بهبود میابد هر چند که همچنان یک دختر درون گرا و تنها باقی می ماند . در یکی از این روز ها بالاخره امیلی نیز لذت ِ عشق را تجربه می کند و به
نوعی عاشق می شود . عشق به پسری که او هم شگفت انگیز نیست و معمولی است .
پسری که تکه های پاره ی عکس جمع می کند و آنها را مانند پازل کنار یکدیگر
می چیند و از این عکس ها آلبومی درست کرده است . امیلی پی می برد که آن پسر
هم مثل خودش یک فرد ِ تا حدودی درون گراست . این آلبوم در طی اتفاقی به
دست امیلی می افتد . امیلی که می خواهد آلبوم را به او بازگرداند بازی ای
ترتیب میدهد و آلبوم را به پسر می رساند و از پسر بوسیله چند عکس می پرسد
که آیا می خواهد او را ملاقات کند ؟ او که خیلی مایل است هویت این دختر
برایش مشخص شود وارد بازی می شود و در تمام ایستگاه های مترو ی شهر اعلامیه
ای به دیوار می چسباند که رویش نوشته کی و کجا ؟ امیلی که در می یابد کسی
که به دنبالش بوده یافته باز هم بازی را ادامه می دهد تا جایی که ... پایان ِ فیلم بسیار به یاد ماندنی و زیباست .فضای کلی فیلم هم بسیار
نوستالژیک و آرامش بخشه ، و مطمئن باشید که تا مدت ها داستان ِ فیلم ذهن ِ
شما را به نرمی قلقلک می دهد . موسیقی که هیچ گاه بیننده را تنها نمی گذارد
به آدم کاملا" این حس را منتقل میکند که انگار خودت داری در خیابان های
رنگارنگ ِ پاریس قدم میزنی و از نزدیک شاهد امیلی و تقلا های او برای داشتن
یک زندگی ایده آل هستی ! شاید تفاوت ِ اصلی این فیلم با فیلم های هالیوودی در همین باشد که این
فیلم از همان ابتدا روایتی ساختار شکنانه دارد و به نوعی به هالیوود دهن
کجی میکند !! به راحتی می توان با فیلم و شخصیت هایش ارتباط برقرار کرد و
به دنیای درونی امیلی راه یافت . در بعضی از سکانس های فیلم امیلی به
دوربین ( یا بهتر است بگویم به ما بیننده ها ) نگاه می کند و گویی برای
اعمالش از ما تاییدیه می خواهد ! البته آدری تاتو را نیز نباید فراموش کرد
که واقعا" بازی فوق العاده ای را ارائه داده است . » یک
جایی خواندم آدم هایی که خودشان نیز درون گرا باشند از این فیلم لذت ِ
بیشتری میبرند و فیلم تا حدودی مخاطب ِ خاص ِ خودش را دارد . با خودم گفتم
نکند من هم همین مشکل را دارم که اینقدر با امیلی هم ذات پنداری کردم البته جالبه بدونید که این فیلم به عنوان ۴۷ مین فیلم ِ برتر تاریخ
شناخته شده و از ۱۷۴ هزار رای امتیاز ۸.۶ از ۱۰ رو کسب کرده که نشون دهنده ی
یک شاهکار ِ واقعیست ! و در سطح ِ بین المللی هم جوایز ِ بسیاری برده و
همچنین نامزد ۵ جایزه ی اسکار هم شده . » نظر ِ منو بخواین این فیلم از فهرست ِ شیندلر هم بیشتر به دلم نشست با دیدن ِ این فیلم همون حسی بهم دست داد که با دیدن ِ قسمتی از سریال " Person Of Interest " همونطوری دلنشین بود ! پ . ن : این آخرین پست بود ... دیگه شاید بعد سربازی ، یا هر وقت وقت کردم میام حال چه زود چه خیلی دیر
مـن شيفتـهـ ے آلاچـيـق هـآے کـوچکـ پـآرک هسـتـم الان که توی پارک زیر آلاچیق شهر رو به نظاره نشسته ام شَب میـگذرد آرامـ ــ !
در حسرت ِ یک شب ِ آرامشْ هـَستـم . این روزها بـَدجوری بی قـَرارم . دوست دارم کمی زندگی بر وفـق ِ مراد ِ من باشه . ! آدمــ هستم ٬ دل دارمــ ٬ میخوام باشم ٬ اون طـوری که خـودم میخوام ... برنامه ریخـتـه بودم حسابی ٬ نـشد ٬ خـَراب شد همه چی ٬ حتی آرامشی که داشتم . ! دوباره باید صـَبر کنم تا خودم رو پیدا کنم . چقدر بـیزارم از زنـدگی" البته این روزهـا " ! امـــروز از کسے شنـــیدم
که با اون بودے
راســتو دروغــش پاے خودش
اما خودمونیم ...
از خیانت خسته نشدے ... ؟ باورم نشد حرفاش ... به نظاره نشستم خیانتت
را دیدم که در آغوشش کشیدی
و موهایش را بوییدی چشمانت که بسته میشد ! خواهش جسمش به جسمت
محکم تر
کوبیده میشد و نفس هایش نفس هایش را در گوشت می
پیچاند ! تو آه
میکشیدی و ... آه ... خدای من .... میدانی تو آه میکشیدی و من آه میشدم
که : تمام دنیایم داشت آتش میگرفت
میان بازوانت تمام دنیایم را در آن آغوش
لعنتیت جا گذاشته بودم که آن را هم بخشیدی ... بخشیدی به هرزگی پسرکان تازه بالغ ! دنیایم را با هر
غریبه ای
قسمت
کردی این روزها از کنار هر زنی که
رد میشوم گوشه ای از وجودش بوی نفس های مسموم تو
را میدهد لعنتی تو منو
در کفنمـ جا گذاشتی ولی آنها را
... آنها را
در تخت
خوابت جا به جا میکنی ! . . . لعنتی بند بند تنم باز میشد وقتی که دیدم که چطور بند بند لباست را برایش باز می کردی ... لعنتی همبستر که این روزا بسیار است اما بهم بگو در این دنیا دیگه هم نفسی هم پیدا میشه ؟!!! اونم باوفا از هوایت ، شهوتت ، تنت جدا شدم ... چقدر سخت و سنگین است نفس کشیدن برام در ابتدای این جاده ... یادت هست ؟ آمـده بـودم کـه رو حـ ــ ـ ـم را بـنـد بـزنـی جـسـمـم هـم تــَـرَ ک خـورد ... درست مثل آب نباتم یادت می اید ؟ لیسش میزدم لب هایم طعم اب نبات گرفته بودند گفتی منو ببوس تعجب کردم ولی اهمیت ندادم یادت میاد چه کردی ؟ آب نبات رو از دستم گرفتی و پرتش کردی شکست درست مثل دلم یادت هست چی گفتی ؟ یعنی من از یک آب نباتم کم ترم ؟ . . . نمیدانستی آب نباتم تمام میشد ولی تو برایم تمام نشدنی بودی نمیخواستم یک هوس ساده تمامت کند و ... دیگه مهم نیس . . . تا آخر عمرم تنها بمونم مهم نیست ! فقط نمیزارم به جایی برسم که تو آغوش کسی به یاد تو بخوابم ... ! امشبـــــــ سالگـرد تنهایے هاے من است تنت بوی غریبه میدهد
و ﺇلا سگ های محله بیخود پارس نمی کنند از مردانگی ام به دور است هرزگی ات را ببینم و به رویت آورم امشب ... جایت را در شعر هایم جدا انداخته ام خواستی بخواب اما فردا با اولین تلنگر باران ِ بی کسی ام به چشم هایم بزن به چاک ... پ . ن : فاحشه آنست که عشق را در بیش از یک آغوش پیدا کند ، چه مرد باشد چه زن ... مهمترین چیز در رابطه ی بین زن و مرد چیست ؟ 1 . سکس 2 . اعتماد 3 . صمیمیت 4 . وفاداری خدایا ديگـــر دلـَــــم در تنــَم بنــــد نمی شــــود به دادَم بــــرس . . . ! پ . ن : این روزها تا بارون می زنه ... ناخودآگاه بدون چتر از خونه می زنم بیرون و میرم قدم میزنم اونجاست که بغضت رو با یه لیوان سکوت سر میکشی ... بالای قبر خود نشسته ام و زار میزنم ... چرا هر روز مرا میکشید ؟! ولی خاکم نمیکنید ... کوچک تر که بودیم ایمانمان بزرگتر بود بادبادک می ساختیم نمی ترسیدیم باد نباشد نمی فهمنت ترجمه ات میکنند !! آن هم به زبان خودشان ... پ . ن : نــا را حــت چـــه هــستــی ؟ دنــیــا کــه بـــه اخـــر نـــر ســیــده مـــن نـــشد یـــکــی د یـــگــه تـــو کـــه عـــا دت داری ... پ . ن : لعنت به دلِ هرزت که برا همه میتپید جز من . خواستم مثل خودت باشم ولی نتونستم ، کم آوردم ، نتونستم دور دلم حصار سنگی بکشم . . . کلّ ِ دنیا را هم که داشته باشی ... باز هم دلت میخواهد ، بعضی وقتها ... فقط بعضی وقتها ... اصلا" برای ِ یک لحظه هم که شده ، همه ی دنیای ِ یک نفــر" باشی!! . . . گريه ام ميگيرد ... وقتی که ميبينم کسی که تمام دنيای من بود ، اکنون برای یکی دیگر فقط سوژه ای برای سکس است !!! . . . اسماعیلت شدم ... ابراهیمم نشدی ، میان "هلهله گوسفندان" و "غفلت خدا" ، سرم را بریدی ! ... من قربانی اعتمادت شدم . دلت که پیش من باشد و تنت در آغوش دیگری ...
هزار خطبه عقد هم که بخوانند ، باز هم این فاحشگیست ... فهميدن يک زن سخت نيست ، زن سراسر ناز است و نياز ... همیشه این سوال ذهن مرا در بر میگیرد : که چـــــــــرا ؟ اعتماد نگاه دیگران به تن ِ زن ختم می شود ؟! مگر زن خلاصه شده در همین یک بدن ؟! کاش او را برای مهربانی قلبش می خواستــــی ... نـــه آنکه فقط شب را با تو به سر کنـــد !! تو ! تمام قلب این زن را تسخیــر کردی ... ولی فقط پیچ و تاب تنش زیباست ؟؟؟ چـــــــــــــــــرا لبخنــــــــدش را نمی بینــــــــــــــی که از سردی ِ نگاهت بر روی لبانــــــــــــــش یــــــخ زده ... ؟ بهــــــــار بـی تو یَعنــــی پاییـــــز … تَقویــــم بــه گـــــــور پــدَرَش مــــی خَندَد ... دچـــار تناقـــض عجیـــبی شــــده ام مـــــرگ حقـــــــــه حــــق گرفتنیـــــه امــــا خــــود کشــی گنــــ ــاهـــه پ . ن : هوای مُـــ ــردن بیخ گوش من است همان جایی که روزی رد نفسهای تو بود ... دل ـمْ میـ خوآسـتْ زَمـــــآטּ رآ بـﮧ عَقَــبْــ بآز مـے گردآنـــــــــدَم همه چیز بیش از حد معمول ناعادلانه است . نه ، من گناهکار نبودم پس اشک های سردت را سر سنگ مرمری مزارم که مثل خزان پاییز زرد شده نریز . اینقدر از من دیو ساختی و به دیگران گفتی که ، سنگ قبر هم با خودش فکر کرد روی قبر چه هیولایی خوابیده و از ترس زرد شد ... شاید هم کرم های پست خاکی با هم نشسته اند و فکر کردند چقدر این حرامزاده زیر این خاک ، نکبتی و عوضی است و هی دارند همه با هم تف می کنند به کالبدم . شاید شوخی میکنم و همه این ها توهم است این رطوبت به احتمال زیاد مربوط می شود به آن بیست لیتری نجسی که با آن به سگ ها آب میدادی و هر بار وقتی آبشان را زهر مار می کردند ادار می کردند بهش تا مال و محدوده شان را مشخص کنند ولی من نخواستم گند بزنم به زندگی هر دومون تا فقط تو مال من بشی . آره ... گریه هایم از منظرت فقط اشک تمساح بود می فهمیدم . به درک دلم را دادم به توده های خاکستری تنبل توی جمجمه ام . جدا شدم ، بگذار رو راست باشم جدا که نشدم دلم رو ازش کندم نفرتی رو که سال ها توی انبار افکارم تلنبار شده بود آوردمش بیرون و همه رو قی کردم توی دل خودم گله نکن از من چرا سخن می گذری ، گله نکن از من چرا تک می پری ، چرا داری از قصد راه رو کج میری تو ام جای من باشی بهم " حق میدی " . هوا ابری بود ، معیین هم می خواند ، آبان هم بود تمام این ها کافی نبود برای شروع یک رابطه عاطفی _ که بعد ها اسمش رو گذاشتم حماقت _ . تمام این ها کافی نبود که برای دخترک کاپشن قرمز آن طرف بلوار بوق بزنم ؟ عادلانه نیست همه چیز را من به دوش بکشم . همه مقصر بودند ، خدا که وسط این همه آدم خوب و بد تو را به آن جایگاه لعنتی فرستاده بود هم مقصر بود . تو هم بودی ، حتی بیش از من ، تنهاتر از خدا و بیش از هر دو ما چه اهمیتی دارد بین من و تو چه گذشت ؟ توان نوشتن هیچ چیز رو ندارم . تو آنقدر از من دیو ساخته ای برای همه ، که افسانه ها به خودم هم اثر کرده . که صبح های زود _ واقعا" هر روز وقتی _ خودم رو توی آیینه میبینم می خواهم منفجر شوم از خنده که چقدر این دیو دراکولا صفت وحشی بیرحم خونخوار افکار تو نحیف و ناتوان است . آنقدر ناتوان که نمی تواند واقعیت اظهر من الشمس نابودییش پس از جداییت را به تو نشان بدهد . فکرش را که میکنم تلخ ترین خاطرات بین ما ، پرده دریده ترین دعواهای بین ما برایم زجر دهنده است نه بخاطر ماهیت وجودی آن بحث ، فقط از آن قِسم که " تو " قسمتی از آن بودی . هر چیز که رد پایی از تو بر آن باشد آزاردهنده است خوب یا بد توان نوشتن این خاطرات رو ندارم مبادا مرا یاد تو بیاندازد . از تمام کلمه های که آدرس " تو " را لینک می دهند هراس دارم . از راه آهن ، گرما ، ساعت ، موبایل ، شب و روز ، ابر ، کافی شاپ ، اعتیاد ، وبلاگ ، نمیشود که همه را نوشت میشود ؟ " تو " میگویی میشود یک " زندگی " را ، یک " رابطه " را در چند سطر نوشت ؟ تو فکر می کنی بازگشت من همه چیز را به عقب بر می گرداند ؟ اشتباهاتم را به عقب بر می گرداند ؟ ماه ها میگذرد از آن روز دوشنبه آبان ابری ، اینبار هم مثل همیشه بود . بدون فکر ، بدون دلیل و توجیه " نسیم " را سمت خودم کشاندم . هیچ چیز واقعا" مطرح نبود ، نه سکس نه عاطفه نه تنهایی ، شاید تنها دلیلش این بود که من همیشه کمتر از آن " دیگرانی " بودم که شاهین نجفی میگفت : " تو سری از همشون مایه شو نداری غصت می گیره " . شاید نباید نداشته های اندک تو رو با داشته های زیادت عوض می کردم ، شاید که نه ، من حتما" اشتباه کردم . این ها را که می نویسم می دانم تو حتی روحت از این سیاه خط ها خبردار نمی شود و هیچ امیدی به زنده شدن این رابطه در آخرین لحظه های احتضار ندارم وگرنه ، نه من آنقدر شجاعم که این ها را بگویم و نه دستهایم آنقدر مرد هستند که این اعترافات تلخ رو روی کاغذی که " تو " می خوانی بازگو کنند . همه ی این چرندیات بوی خواستن تو رو میداد تا بعد از آن " اواخری " که اول این چرندیات بود . آن اواخری که فکر می کردم معشوقه ام مثل شاعرم ، مثل فریاد شب هایم ، مثل آرزویم ، مثل امیدم " تو " خاص است . فکر می کردم خواستن من برای تو خواستن است نه نداشتن . آن اواخری که تو به من حکم نکرده بودی " من رو باید بگیری " و من به عین ، جمله ات را از خدا برای خودم نخواسته بودم . آن اواخری که هنوز یک رابطه عاطفی که بعد ها اسمش رو گذاشتم عشق _ نفس که نه ، نفس نفس می زد . آن اواخری که گناه من این بود که راه را برایت بسته بودم ، بگذریم که چاره ای نداریم که جز اینکه بگذریم و از من بگذر . تو خوب بودی شاید آن هایی که بد بودند من و روزگار بودیم و تلخی اش این است که همدستم به هر دو مان بد کرد و مصیبتش این بود که من شدم دیو سیاه کابوس های سفید تو زیر ـ پتوی ـ طرح ـ پوست گاویت ... پ . ن : برای پانی کوچولویی که قلبش هرگز آنقدر بزرگ و بی رحم نمیشود که بداند دوستی واقعی و مجازی ندارد ... هر دوش مدت هاست که تلف شده اند . و برای پانی کوچکی که مدت هاست رنج بخشش را با لذت انتقام عوض نمیکند . نمیدونم چرا یه حس به من میگفت اون چهارشبه مثل جمعه شومه ، مثل زندگی من ... گوشه اتاقم عنکبوت مسکن مهر میسازه ، بهتر از ماست که با مهر مسکن می سازیم که یه روز آوار شه رو سرمون . آواری مثل مرگ . به من سر نمی زنی ، این گرگ پیر هنوز گوشه ی اتاقش یه نور سوسو میزنه . آخرین قطرات خونش مثل امید از تنش می چکه . این گرگ سالهاست که زنده است ، بیست ساله که زنده ست و هر روز توی یه تابوت فقط نفس میکشه و نفس کشیدن زندگی نیست میدونی ... نفس کشیدن فقط نفس کشیدنه همین ... پ . ن : تا چند وقت دیگه راهی سفری ( خدمت سربازی ) هستم که با تمام ظواهر عوام فریبانه اش باطنا" دوستش ندارم . از سربازی و خدمت به این حکومت متنفرم همانطور که همیشه از قلیان لعنتی متنفر بودم ولی حالا لااقل اسمش را دوست دارم هر چند هنوز مشروب و هر نوع مواد مخدر را برای خودم باکره نگه داشته ام . نه به دلیل اعتقاد مذهبی نداشته ام ، بلکه قسمت بزرگیش برمیگردد به راه و رسم زندگی ام . دلم برای همه چیز تنگ می شود هر چند دور با دورتر فرقی ندارد باز دلم برای همه چیز تنگ می شود . برای صفحه موزیلای نفرین شده که وبلاگ تو را باز کند و باز بخواند . برای " پست " های مدرن از پشت ساعت ده شبهای اتاقم برای " مرگ و زندگی " و برای دل بستن به یک لواشک . دلم می خواد زود تموم بشه و برگردم . بزودی همه کامنت ها رو تآیید و پاسخ خواهم داد . پ . ن : بعد از سربازی دوباره در این اینجا خواهم نوشت ، فکر کنم تا اونوقت از ذهن همه ی دوستای گلم پاک بشم . موضوع انشاء : عید خود را چگونه گـذرانـديـد ؟ به نـام خدا بـی او ... گــــــــــاهي ... يـــــــــك نگــــاه ســـــــــــــــــــرد ... . . . روي زمستان را هم كم مي كنـــــــــد ... " جـدایــــــــی " آنـــــــقدر هــــــا هــــــم کـــــه فکـــــر می کنــــــی تلـــخ نیست ! اگــــر هنــــــوز حـــــــرف هــــــای مــن را بـــــاور نـــــــداری ، ... از " نـــــادر و ســــیمین " بپـــــــرس کـــــه از تـــــــمام دنیـــــــــا جایـــــــــزه گرفته انــــــــد !!! از امــشــب ... هــر شـب قـلـادـ ه ی سـگـ هــا را بـاز خـواهـم کـرد دیـگـر در حـوالـی قـلب مـــن پـرسـه نـزن ... پ . ن : یک ... دو ... سه ... اینها لحظه های نبودن نیست ... شمارش دروغ هاییه که بهمون گفتن ... پ . ن :
بَـــرای تـــو نِمــیدانَم چـــطور میگذرد امــــا برای مَن اِنـــگار خَنجَر بَـــر گلـــویَم گذاشتند و نِمـــی بُرنـــد ... خدايا ! . خورشــــــیــد را به من قرض ميدهي ؟ . از تو كه پنهان نيست . سرزمينِ خيالم يـــــــخ بسته است ...!!!! سبک معماری روح من
از نگاهت ریشه میگیرد
این ترکها را چه استادانه در روحم رها کردی ! برای بعضـــی دردـهـآ نهــ میتوان گریــــــه کَــرد نهــ میتوان فریــــــآد زد برای بعضـــی دردـهآ فقـــط میتوان نگــــآه کَرد و بی صـــــدا شکست ... پ . ن : اعتماد المثنی ندارد ...! . . .
قوس های بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند تحویل نمی گیرم سالی را که بی حضور تو تحویل می شود ... ! . . . می خواستم بمانم رفتم می خواستم بروم ماندم نه رفتن مهم بود و نه ماندن مهم من بودم که نبودم ... پ . ن : روزی خواهد رسید که تمام زندگیم لحظه سکوتم باشد ... . . . خوبم درست مثل مزرعه ای که تمام محصولاتش رو ملخ ها خورده اند ! دیگه نگران داس ها نیستم !!! سیاه سرخرگ سربریده سکس سوزش سقوط سلول
گـــنـاهــم را
وقتی که صاحب
هر دو خانه
خـــــــــــــــداونـــــــــــــــد است !!!
هرچـــه دارَم رو واسه پیوند کلیه همشهری نیازمندم میـــدهــَم تـا کمــی انـسـانـیـت بـخــَرم ...!!!
؟!
!!!
کـه بـهـآنـهـ ے نزديکـ تـر نشـستـنمـآن بـود
و مـن ...
در خیالم روبـهـ روي تـو ...
مـي تـوآنـم تمـآم حرف هـآے نگـفتـه دنـيـآ رآ اينـجـآ بگـويـم
دیگه بزرگـــ شدهـ ام ...
آنقدر بزرگــــ کـه در حجــم کوچک این شهــر جاے نمیگیرم
حالا نـه سنگفرش ها معناے اشک هایـم را میفـهمنـد
و نـه نیمــکت هاے سنگے دردهایــم را
دیگر بهــانـ ه اے براے ماندن نیست ...
و مـــن چه ســــاده لوحانه خیالم را تختی کردم برای
عشــ ــق بازی تو با دیگری ...
پ . ن :
نَـﮧ بَرآے اینکــــــﮧ آטּ ـهایے کــﮧ رَفتَنــــــــــد رآ بآز
گــــــــردآنَم
برآے اینکــــــــــﮧ
نَگــــــذآرَم بی ـآیَنـــد
.
.
.
.
.
.
.
.
.
...
قصه ی من
...
اینجا
...
تمام شد
شـــوی ...
.
.
وجود
تو بود ...
نه جای خالیت ...
.
فقــط مـی نــویسـم
.
رفـت
.
حســی کــه تــو را دوست میـداشـت ...
.
.
برای مشاهده بهتر صفحات این وبلاگ حتما" از مرورگر Mozilla Firefox استفاده کنید .
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت
7:42 بعد از ظهر توسط ALI - FarzinFar| |
نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت
9:5 بعد از ظهر توسط ALI - FarzinFar| |
درد ” را از هر طرفش بخوانی درد است
نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت
9:38 بعد از ظهر توسط ALI - FarzinFar| |
نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت
2:44 قبل از ظهر توسط ALI - FarzinFar| |
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت
2:16 قبل از ظهر توسط ALI - FarzinFar| |
نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت
3:57 قبل از ظهر توسط ALI - FarzinFar| |
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت
3:20 بعد از ظهر توسط ALI - FarzinFar| |
نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت
6:14 بعد از ظهر توسط ALI - FarzinFar| |
آدمـــ ــها
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت
3:10 بعد از ظهر توسط ALI - FarzinFar| |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت
1:45 بعد از ظهر توسط ALI - FarzinFar| |
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت
11:18 بعد از ظهر توسط ALI - FarzinFar| |
فاحشه آن مردیست که با همه میخوابد و میخواهد با باکره ازدواج کند
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت
10:58 بعد از ظهر توسط ALI - FarzinFar| |
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت
0:9 قبل از ظهر توسط ALI - FarzinFar| |
نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت
10:32 بعد از ظهر توسط ALI - FarzinFar| |
زن ، انتهای سوزش ِ سوزن .... زن ، ابتدای واژه ی زنـــدان ! ...
نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت
1:7 قبل از ظهر توسط ALI - FarzinFar| |
مدام گفتی خـــیالت تخـــ ــت ...
من وفــــادارم !
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت
3:39 بعد از ظهر توسط ALI - FarzinFar| |
عـــشـــــقمان
.
بازیِ حُکـــــمی بـــــود
.
که مَن اَز دِل مایــــه گـــذاشتـــم
.
و... تو از خشت ..ــ !!!
به کلاغــــها بگویید :
نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت
3:55 قبل از ظهر توسط ALI - FarzinFar| |
من خـــــودم را کوچک کــــردم ...
تـــا تـــو خودت را کوچک نبـینـــــی امــا تــــــــو ...
کوچکتــر از آن بـــودی کـه بـا ایـن حرف هــا بـــزرگــــــــ
ای کاش دلیل شب بیداری هایم
نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت
4:19 بعد از ظهر توسط ALI - FarzinFar| |
نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت
2:29 بعد از ظهر توسط ALI - FarzinFar| |
کــوچــه های ِ قدیمی را باریـک می ساختنَد
تا آدَمْ هــا به هَم نزدیک تر شَوند
حَتی در یک گُذَر ...
ا
اکنـــون چِقَدر آواره ایم ...
در این هَمـه اتوبان سَرد ...!
.....
نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت
1:5 قبل از ظهر توسط ALI - FarzinFar| |
نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت
0:58 قبل از ظهر توسط ALI - FarzinFar| |
نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت
0:54 قبل از ظهر توسط ALI - FarzinFar| |
نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت
12:8 بعد از ظهر توسط ALI - FarzinFar| |
حــرفــی نیست ...
نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1391ساعت
0:49 قبل از ظهر توسط ALI - FarzinFar| |
نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1391ساعت
0:39 قبل از ظهر توسط ALI - FarzinFar| |
نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت
2:43 بعد از ظهر توسط ALI - FarzinFar| |
.
نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت
0:49 قبل از ظهر توسط ALI - FarzinFar| |
نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت
0:45 قبل از ظهر توسط ALI - FarzinFar| |
نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت
0:27 قبل از ظهر توسط ALI - FarzinFar| |
نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت
0:19 قبل از ظهر توسط ALI - FarzinFar| |
